تبليغاتX
ISLAMIC BLOG
جنبش حمایت از دکتر احمدي نژاد
 

 

.: سخنان امامان عليهم السلام :.

 

سخنان رسول الله حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم

1. أیها الناس إن ربکم واحد و إن أباکم واحد کلکم لآدم و آدم من تراب «إن أکرمکم عندالله أتقاکم» و لیس للعربي علی أعجمي فضل إلّا بالتقوی.

 ای مردم، به درستی که خدای شما یکی است و پدر شما یکی است و همه شما از حضرت آدم علیه السلام هستید و حضرت آدم علیه السلام از خاک است. به درستی که بزرگوارترین شما نزد خداوند متعال باتقواترین شماست. برای شخص عرب بر شخص غیر عرب فضیلتی نیست مگر به سبب تقوا.

بقیه در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط .: محمّد :. در سه شنبه 1388/03/05 ساعت 21:36 | لینک ثابت |

 

" امامت "

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در شنبه 1388/03/02 ساعت 8:54 | لینک ثابت |

.: حضرت يونس عليه السلام :.

حضرت يونس علیه السلام احتمالاً نزديك ترين پيامبر به رسول گرامي اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم مي باشد. او از جمله پيامبراني است كه مبلّغ دين حضرت عيسي بودند. قوم او تنها قومي است كه وعده عذاب الهي را جدي گرفتند و نگران شدند. اينان مردماني بودند كه در بار اول، نه تنها به سخنان يوسف گوش نمي سپردند بلكه او را در معرض آزار و اذيت قرار داده بودند و روزگار را بر او سخت گرفتند. اين قوم در كار خود آن قدر اصرار ورزيدند كه يونس از هدايت نااميد شد. پس از خداي سبحان خواست تا اين قوم بدكار را چون اقوام ديگري كه حرف پيامبرشان را نشنيدند، عذاب كند.

دعايش مستجاب شد و به سوي او وحي آمد كه در فلان وقت، عذاب الهي بر آنها نازل خواهد شد. يونس با چند تن كه به او ايمان آورده بودند، از آن ديار خارج شدند.

مردم فهميدند كه يونس آنها را نفرين كرده است و به زودي عذاب الهي بر آنها فرود خواهد آمد. لذا انابه كنان سر به صحرا و بيابان نهادند و به ناله و زاري برخاستند كه اگر عذاب الهي از آنان برطرف شود، ايمان خواهند آورد و منتظر او بودند تا به ميانشان برگردد.

وقتي يونس بعد از مدتي چند به آن ديار برگشت ديد كه مردمان هنوز زنده هستند.

در شگفت شد و پرسيد: اينجا چه رخ داده است. گفتند: ما پيامبري داشتيم به نام يونس، او ما را نفرين كرده و از ميانمان رفت. ما توبه كرديم و خداوند نيز عذابش را از ما برطرف ساخت. اكنون ما منتظر يونس هستيم كه بازگردد و هدايت ما را دوباره به دست گيرد.

يونس گمان فريبي در كار اينان است و دورغ مي گويند. پس مقداري رنجديده شد و به سوي ساحلي رفت و سوار كشتي شد. همراه مسافران روانه دريا شد. در ميان راه طولاني سهمگين, آبهاي دريا را به تلاطم درآورد. كشتي در حال غرق شدن بود. مسافران به فكر چاره شدند. گفتند: بايد كسي را قرباني نمود تا ديگران از اين طوفان در امان بمانند.

قرعه زدند و يونس انتخاب شد. او را به دريا انداختند. ماهي غول پيكر در دم او را بلعيد. مدتي چند يونس به اذن خداوند در شكم آن ماهي بود. پي برد كه تقصير از او سر زده است.

پس دست دعا به سوي درگاه احديت بلند كرد و گفت: بار خدايا‌ ! من بر نفس خود ظلم كردم. اگر تو مرا نبخشي همانا از جمله كساني خواهم بود كه خسراني عظيم در انتظار آنها است. خداوند او نداي او را پاسخ گفت و به داد او رسيد. ناگاه ماهي او را به روي آب انداخت. او خود را به ساحل رساند و به ميان قوم خود برگشت. مدتهاي مديد يونس در ميان قوم خود هادي و راهنماي آنها بود.

نوشته شده توسط .: محمّد :. در جمعه 1388/02/11 ساعت 5:24 | لینک ثابت |

 

.: حضرت عيسي عليه السلام :.

مريم مقدس در بيت المقدس، در حال عبادت بود كه ناگاه نداي فرشته در آن محيط مقدس پيچيد كه مريم را مورد خطاب قرار مي داد. مضمون خطاب،‌ اين بود كه: اي مريم! همانا خداوند تو را به نشانه اي كه عيسي نام دارد بشارت ميدهد. او در دنيا نيكو سيرت و صورت خواهد بود و هم در آخرت. او در حالي كه در گاهواره است با مردم سخن خواهد گفت.

لرزه اي بر اندام حضرت مريم مقدس افتاد. در حال تضرع گفت: بارالها ! چگونه من صاحب پسري مي شوم در حالي كه تاكنون دست هيچ بشري به من نخورده است.

در جواب مريم خطاب آمد كه: اي مريم! آنچه را مي گويي درست است، دست هيچ بشري تا به حال به تو نخورده است اما براي خداوند اين كار آسان است زيرا هر گاه امر او به چيزي تعلّق گيرد، كافي است اراده نمايد در آن صورت است كه بلافاصله تحقّق خواهد يافت و خلق خواهد شد. در اين مورد نيز اين گونه است. ما اراده كرده ايم كه تو صاحب پسر شوي. ما به او كتاب و حكمت و تورات خواهيم آموخت و انجيل را بر او نازل خواهيم نمود. او رسولي خواهد شد كه به سوي بني اسرائيل روانه گردد و آنها را از گمراهي باز خواهد داشت. او را مرده ها را زنده و كورها را بينا و پيسها را شفا خواهد داد. آري! مثل عيسي مانند مثل آدم است. مگر آدم را از خاك نيافريديم. پس چگونه است كه عيسي را نتوانيم از مادري بي شوهر بيافرينيم.

بعد از اين گفتگو، مريم مقدّس خلوت گزين شد. تنهايي اختيار نموده و پرده اي ميان خود و اهل خود آويخت تا كسي او را نبيند. بعد از مدتي فرشته اي در كمال حسن و ملاحت به صورت مردي بر او نمايان شد.

مريم مقدس چون فرشته را با آن صورت ديد گفت: به خدا پناه مي برم از تو. از من دور شو.

فرشته ندا داد كه اي مريم ! نترس! من رسولي هستم از جانب خداوند تو تا به امر خداوند فرزندي برايت عطا كنم. وعده الهي محقق شد. مريم مقدس احساس كرد كه فرزندي در وجود او در حال رشد و نمو است. مكاني دور را انتخاب كرد و در آنجا عزلت گزين شد.

بعد از مدتي زمان حمل فرا رسيد. مريم مقدس به سوي درخت خرمايي كه كاملاً‌ خشك شده بود، نزديك شد. عيسي مسيح به دنيا آمد و با نور خود دنياي تيره و تار را روشن كرد. مريم در اين حال گفت: اي كاش قبل از به دنيا آمدن او مرده بودم و در اذهان و خاطره هاي مردم فراموش شده مي بودم. ناگاه صدايي گرم از سوي عيسي شنيده شد كه مادر را مورد خطاب قرار مي داد و مي گفت: اندوهناك مباش كه خداوند پشتيبان توست. درخت را تكان بده تا به تو فرماني تازه بدهد و از نهري كه زير پاي تو جاري است بنوش. ديده روشن و شاد باش. اگر كسي را ديدي كه از تو سؤال مي كند بگو كه من نذر كرده ام امروز را روزه بدارم و با كسي سخن نگويم. مريم مقدس در حالي كه عيسي را در بغل داشت به سوي قوم و قبيله روان شد. مردم در حال تعجب گفتند: اي مريم ! بي شوهر فرزند آورده اي! اي خواهر هارون! نه از پدر بدي زاده شده اي و نه از مادر بدكاره اي! خودت نيز بسيار پاكدامن بوده اي! اكنون اين فرزند چيست؟

در حالي كه همه او را دشنام مي دادند، مريم به سوي نوزاد اشاره كرد و گفت: با او سخن بگوئيد. گفتند: با طفلي شيرخوار و گهواره نشين چگونه مي توان صحبت كرد؟ ناگاه عيسي مسيح به سخن آمد و گفت: همانا من بنده خدا هستم و او به من كتاب داده و مرا نبي خود قرار داده است.

در هر كجا كه باشم، مرا نيكو گردانيده و وصيّت نموده مرا به نمازگزاران و زكات دادن مادامي كه زنده باشم و بدانيد كه من نيكوكار و نيكو كردار هستم نه جباري شقيّ.

حضرت عيسي بزرگ شد و شروع به تبليغ دين خود نمود.

مردم را به يگانه پرستي و اخلاص در بندگي، ترك ريا و به آنچه نوح، ابراهيم و موسي فرمان داده بودند، فرا مي خواند.

مي گفت: اي مردم! نماز را به پاي داريد. زكات بدهيد و در انجام نيكي ها كوشا و از نزديكي به حرام ها بپرهيزيد.

آن حضرت مددكار فقرا بود. به اذن خداوند مرده ها را زنده مي كرد و مرضهاي لا علاج را شفا مي داد. هيچ كس خود را بر كسي مقدم نمي داشت، چون فقرا مي زيست و همانند آنها مي خورد و مي نوشيد. چهار پايش دو پاي او بود و خدمتكارش دستهاي مبارك او.

به بني اسرائيل مي گفت: اي مردم! صبح كردم در حالي كه خادم من دستهاي من و مركب و چهار پاي من پاهاي من است. فرش من زمين، بالش من سنگ، آتش من در زمستان جايي است كه آفتاب به آن بتابد.

چراغ من در شب، ماه و نان و خورش من گرسنگي است و ...

... شب و صبح را مي گذرانم در حالي كه هيچ ندارم. اما بدانيد كه در روي زمين از من غني تر و بي نيازتر كسي نيست.

بعد از مدتي رسولاني در اطراف و اكناف فرستاد. خود نيز به هدايت قوم گمراه مشغول بود. مردم به او ايمان مي آوردند اما گروهي ايمان نياوردند و به عيسي گفتند:

فرق ما و تو در چيست؟ تو نيز بشري، چون ما مي باشي و اينكه مي گويي، رسولي از جانب خداي هستي دروغي بيش نيست. عيسي فرمود: خدا بهتر ميداند كه ما به سوي شما فرستاده شده ايم و همانا وظيفه اي جز ابلاغ پيام حق نداريم. اما آن قوم گفتند: ما تو را شوم مي دانيم. يا آنچه را مي گويي ترك كن و يا تو را سنگسار خواهيم كرد.

بدانيد كه عذابي سخت و دردناك در انتظار تو و همراهان توست.

حضرت عيسي در جوا ب فرمود: آيا خداي يگانه را وانهم و به خرافات شما تسليم شوم. دست برداريد كه دين موسي را به انحراف كشانده ايد و خود را به جان موسي و خداي او نهاده ايد.

وقتي تهديدهاي آنان سودي نبخشيد, يهود و بت پرستان دست به هم دادند و در برابر او متحد شدند. آن حضرت را دستگير و بدترين شكنجه ها را در حق او روا داشتند. ابتدا لگد كوبش كردند و بعد از آن او را به سنگ بستند و در آخر نيز او را به صليب كشيدند.

به امر خداوند از روي صليب به آسمان عروج كرد و اكنون زنده است همانگونه كه الياس و خضر زنده هستند.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در شنبه 1388/02/05 ساعت 21:45 | لینک ثابت |

 

.: حضرت زكريا و يحيي عليهما السلام :.

حضرت زكريا علیه السلام پا به سن پيري و كهولت نهاده بود. اما صاحب فرزندي نگرديده بود. از اين مسئله بسيار ناراحت بود. روزي هنگام عبادت دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا! براي من فرزندي طيّب و نسلي پاك عنايت فرما. به درستي كه تو شنونده اي مهربان و اجابت كننده دعاهاي بندگانت هستي.

چندي نگذشت كه ملائكه به او بشارت دادند. مژده اي كه بعد از رسالت بزرگترين مژده براي او بود. زكريا در محراب نماز ايستاده بود. فرشتگان به او ندا  دادند كه: خداوند تو را به فرزندي به نام يحيي بشارت مي دهد. او تصديق كننده عيسي خواهد بود و مردي بزرگ در علم و استوانه اي در اخلاق نيكو خواهد بود. او پيغمبري از پيغمبران الهي خواهد شد و مردمان را از ناپاكي بر حذر خواهد داشت. زكريا در شگفت شد. گفت: پرودگارا! همانا من ديگر پدر شده ام. استخوانهايم سست و موهايم سفيد گرديده است. چگونه من صاحب فرزندي شوم. در حالي همسرم نيز آنقدر پير شده است كه نتواند فرزندي آورد.

خداوند در جواب زكريا فرمود: همين طور است كه مي گويي. اما بدان و آگاه باش براي خداوند هيچ امري دشوار نيست.

زكريا گفت: خدايا برايم نشانه اي از او بنما. در جواب خطاب آمد: هر گاه زادن او نزديك شد، تو سه روز نمي تواني با مردم حرف بزني. پس در اين روزها تسبيح خداي را بگو.

خداوند يحيي را به زكريا داد. شور و نشاط و سرور به خانه آنها پاي گذاشت. يحيي بزرگ مي شد اما او با ديگر هم سن و سالانش فرق داشت. هنگامي كه خردسالان و هم سن و سالان او مي گفتند: بيا بازي كنيم و سرگرم باشيم او در جواب مي فرمود: خداوند ما را براي بازي و سرگرمي نيافريده است بلكه ما را مأمور به امري عظيم نموده است. حضرت يحيي جوان شد. خداوند بر او منّت نهاد و تاج پيغمبري را  بر سر او نهاد. بدين ترتيب او نيز مانند پدر بزرگوارش يكي از رسولان خداي بزرگ به سوي مردم گرديد. او دستورات دين مسيح را به مردم بازگو مي كرد و آنها را از حرام بازمي داشت و حلالهاي خداوند را به آنها معرفي مي كرد.

در زمان او، پادشاهي ناپاك با زني بدسيرت ازدواج كرده بود. آن زن دختري بسيار زيبا روي داشت. آن دختر با پادشاه رابطه اي نامشروع داشت كه پادشاه كم كم فريفته او شد و از او تقاضاي ازدواج نمود.

به پادشاه گفتند كه ازدواج تو با اين دختر حرام است زيرا دختر زن توست. عقل پادشاه را، دختر و شهوت و بي بند و باري زائل نموده بود. دختر به پادشاه گفت: بايد كاري كني تا يحيي فتوا به ازدواج من و تو بدهد. پادشاه يحيي را خواست و ا ز او تقاضاي فتوا نمود.

يحيي گفت: كاري را كه خداوند حرام كرده است، بنده او نمي تواند حلال كند.

آن دو شكست خوردند و با هم به مشورت پرداختند و به اين نتيجه رسيدند كه تا زماني كه يحيي زنده باشد ما نمي توانيم به زناشويي هم درآييم. پس يحيي را دستگير كردند. جشني برپا نمودند و زناشويي خود را اعلام كردند. بعد از آن سر مبارك حضرت يحيي را از تن او جدا نمودند كه مي خواستند از اين امر كسي خبردار نشود لذا تشتي زير سر بريده يحيي قرار دادند تا خون پاك او به زمين نريزد و نقشه آنها فاش نگردد.

اما خداوند عيش آن نااهلان و حيوان صفتان را به غمي عظيم تبديل ساخت. نقشه آنها فاش شد و مردمان آگاه شدند كه بعداً آن دو بدسيرت را دستگير و به سزاي اعمالشان رساندند.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 21:58 | لینک ثابت |

 

.: حضرت سليمان عليه السلام :.

خداوند به حضرت سليمان علیه السلام نعمتهاي فراوان داد. در قرآن ميفرمايد: « باد را به تسخير سليمان قرار داديم ».

بعضي از ديوها و اجنّه را نيز در اختيار او قرار داد تا از آنها در كارهاي دشوار استفاده كند. غير از اين موارد، به سليمان زبان پرندگان آموخت تا بتواند از نواها و ناله هاي آنها مطّلع شود و ضمير آنها را بخواند.

سليمان به وسيله اجنه، قصري با شكوه ساخت و آن را مركز حكمراني خود قرار داد.

روزي يكي از پرندگان براي او خبر آورد كه در همسايگي مملكت تو زني صاحب كمال و جمال وجود دارد كه صاحب ملكي با شكوه است و مردمانش خورشيد پرست هستند. شيطان بر ارواح و اراده هاي آنان مسلّط و آنها را از راه حق منع و به راه كفر و ضلال انداخته است.

سليمان خطاب به هُدهُد گفت: به زودي معلوم مي كنم كه آيا راست گفته اي يا دروغ. آنگاه به هدهد گفت: نامه مرا به قصر آنها ببر. خود را در مكاني مخفي نما و هوش دار كه چه مي گويند.

نامه سليمان به ابن مضمون بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. اي مردمان! اين نامه اي است از سليمان. آيا خود را برتر از من می دانيد؟ سربلندي و تكبر نكنيد. به سوي من ايمان آوريد و مسلمان شويد.

هدهد نامه را در قصر افكند. يكي از درباريان آن را يافت و به بلقيس داد. بلقيس نامه را خواند. سران نظامي و سياسي را خواست و آنها را از مضمون نامه آگاه كرد و راه چاره خواست.

سياستمداران و لشكرداران گفتند: ما تمام و كمال در اختيار توأيم. امر، امر توست. هر چه فرمايي ما انجامش مي دهيم.

بلقيس گفت: من هديه اي براي او مي فرستم. منتظر مي مانم تا رسولانم جوابي متناسب بياورند. اين هديه او را بر ما خواهد  شناساند و معلوم خواهد كرد كه اگر پادشاه است ميل به دنيا خواهد كرد و هديه ما را نيز خواهد پذيرفت.

در اين صورت خواهيم دانست كه قدرت ندارد تا بر ما غالب شود. اگر هم نپذيرفت، معلوم مي شود كه قدرت خارق العاده اي دارد و ما را ياراي مقابله با او نخواهد بود.

چون پيكهاي بلقيس به همراه هدايا نزد سليمان آمدند و هدايا را به سليمان پيش كش كردند، سليمان با ناراحتي گفت: آيا مرا امداد و اعانت به حال خود ميكنيد؟ حال آنكه آنچه خداوند به من داده است، بهتر از آنچه است كه شما به من ميدهيد. پس رو به فرستادگان بلقيس نموده گفتند: با تمام هدايايي كه آورده ايد، برگردید. بدانيد كه من با لشكري عظيم كه تاب مقاومت را از شما بستاند، به سویتان خواهم آمد و مغلوبتان خواهم ساخت.

فرستاده هاي بلقيس بازگشتند: آنچه را از سليمان ديده و شنيده بودند براي او بيان كردند.

بلقيس چاره اي جز تسليم نديد. پس به سوي سليمان روانه شد.

سليمان از نيّت آنها آگاه شد. به اطرافيان گفت: مي خواهم قبل از اينكه بلقيس وارد كاخ من شود،‌ تخت او اينجا حاضر باشد. هر كس چاره اي انديشيد، فردي از جنّيان گفت: اي سليمان! من مي توانم تخت او را قبل از آنكه از جاي برخيزي، حاضر كنم.

سليمان گفت: زودتر از آن، آيا كسي مي تواند اين كار را انجام دهد؟ آصف برخيا كه وزير سليمان بود گفت اي رسول خدا من به اذن خدا، مي توانم قبل از آنكه چشم را بر هم بنهي، تخت را حاضر كنم. پس نام خداي را بر زبان جاري ساخت و تخت را حاضر شد. بلقيس وارد كاخ شد. قدرت سليمان را ديد، از شرك و خورشيد پرستي روي گرداند و به سليمان و خداي او ايمان آورد.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در جمعه 1388/01/21 ساعت 19:26 | لینک ثابت |

 

.: حضرت داوود عليه السلام :.

حضرت داوود علیه السلام از جمله پيامبراني است كه حكومت دنيوي نيز داشت. خداوند به او قدرت سلطنت،‌ رياست ملك ارزاني داشت، تا مظهر كمال قدرت ربوبي باشد. علم و حكمت به او عنايت فرمود و او را هادي و راهنماي قومش گردانيد و براي او كتابي نيز داد. صداي حضرت داوود ضرب المثل است. صداي آن حضرت به حدي خوش و نيكو بوده است كه در تاريخ منحصر به فرد است. گفته مي شود دانشمندان در تلاش هستند تا امواج صوتي آن حضرت را پيدا نمايند. تا اگر توانستند از آن تقليد و يا شبيه سازي نمايند.

داوود، ظاهراً اول كسي است كه هنر زره ساختن را براي بشر به ارمغان آورده است. راجع به حضرت داوود، حكايت هاي بسياري نقل شده است كه بسياري از اين حكايات با شأن حضرت داوود كه يكي از انبياء عظام الهي و نيز پدر يكي ديگر از انبياء است نمي باشد.

نقل حكايات ناروا، حتي براي تفسير بعضي از آيات قرآن كه راجع به حضرت داوود است، نيز راه باز كرده است و لكه ننگي بر دامن مسلمين زده است. به نظر دانشمندان اسلام، اين حكايات ناروا به وسيله يهوديان نقل شده است. زيرا يكي از هدفهاي يهوديان تحريف دين بوده است. اما متأسفانه اين است كه اين حكايات ناروا در كتب حديثي و تفسيري بعضي از مذاهب اسلامي نقل و آورده شده است.

ما براي روشن شدن مطلب، داستاني كه در قرآن كريم راجع به حضرت داوود نقل شده است را ابتدا مي آوريم. بعد از آن نظر يكي از دانشمندان يكي از مذاهب اسلامي را راجع به اين داستان مي آوريم و در آخر قول حق را كه از زبان مبارك مولانا حضرت علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء  نقل شده است مي آوريم. داستاني كه در قرآن آمده است به اين شرح است:

روزي حضرت داوود، در محراب مشغول عبادت بودند كه دو نفر ظاهر شدند و گفتند: ما دو نفر با هم خصم هستيم  زيرا يكي از ما بر ديگري ستم كرده است. اي داوود، بين ما حكم كن و حق را به حق دار برسان. بعد يكي از آن دو گفت: اين برادر من 99 گوسفند دارد و من فقط يك گوسفند. اما اكنون او به اين يك گوسفند من چشم دوخته است و مي خواهد آن را از دست من به درآورد. داوود گفت: همانا كه برادرت بر تو ظلم مي كند كه خواهان آن يك گوسفند توست.در اينجا بود كه داوود گمان كرد، اين مسئله نوعي امتحان بوده است بنابراين طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه نمود.

درباره علّت توبه داوود، يكي از علماي مذاهب اسلامي در مجلس مناظره اي كه در دربار مأمون و در محضر امام رضا عليه السلام برگزار شده بود، اين گونه بيان شده است:

آن شخص از امام رضا عليه السلام راجع به تفسير اين آيه مي پرسد. امام ميفرمايند: نظر شما چيست؟ آن شخص مي گويد: داوود قبل از اين حكايت دل باخته زني خوش سيما شده بود اما چون او شوهر داشته نمي توانست با او ازدواج نمايد. لذا شوهر او را به جنگ مي فرستد تا كشته شود و با وي ازدواج كند. چون داوود روزي مشغول نماز بوده و شيطان خود را به صورت مرغي زيبا بر او ظاهر ساخته بود. داوود به دنبال او به پشت بام مي رود و از پشت بام چشمش به آن زن مي افتد.

وقتي امام رضا عليه السلام اين قضيه را شنيدند، دست مباركشان را بر پيشاني خود زدند و فرمودند: «إنّا لله و إنّا إليه راجعُون ».

شما به پيغمبري از پيغمبران خدا اين را نسبت مي دهيد كه او نماز را سبك شمرد و براي مرغي آن را قطع نمود. بعد عاشق زن مردم شد و به اين سبب شوهر او را كشت. عالم سني گفت: پس چرا داوود توبه كرد؟ امام فرمودند: داوود گمان مي كرد كه حق تعالي خلقي از او داناتر نيافريده است. پس دو ملك را خدا فرستاد و دعواي خود را بيان كردند. حضرت داوود قبل از آنكه حرف نفر دوم را بشنود حكم كرد. توبه داوود به اين دليل بود كه گمان مي كرد به حق حكم نكرده و بدون اينكه حرف نفر دوم را بشنود، حكم خود را صادر كرده است نه اينكه « نَعْوذُ بالله » نمازش را بشكند و عاشق زن شوهردار شود.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 18:14 | لینک ثابت |

 

.: حضرت لقمان عليه السلام :.

 در اينكه حضرت لقمان علیه السلام پيامبر بوده است يا حكيم و مردي مقدّس، حرف و حديث زياد است. بعضي او را يكي از پيامبران بزرگ مي دانند و بعضي نيز ميگويند: لقمان مانند آصف برخيا يكي از مردان مقدس است كه در قرآن از او نام برده شده است. اما آنچه معلوم است، اين مي باشد كه در قرآن كريم، سوره اي به نام او وجود دارد و از او به عنوان انساني مقدس و پاك طينت ياد شده است و نصايحي را خداوند بر زبان او جاري ساخته كه تا روز بازپسين مي تواند راه گشاي بشر باشد. حكمت هايي از آن حضرت به يادگار مانده است كه تا ابد بر تارك تاريخ بشر مي درخشد.

آنچه از احوالات او به ما رسيده است اين مي باشد كه مدتي غلام يكي از ثروتمندان بوده است. روزي آن ثروتمند به لقمان دستور داد گوسفندي را ذبح نمايد و بهترين اعضاي آن را بياورد تا كباب نموده و تناول كنند.

لقمان گوسفند را ذبح مي كند و دل و زبان گوسفند را براي ارباب مي آورد.

چند روزي ارباب دوباره مي گويد: گوسفندي ذبح كن و بدترين اعضاي آن را نزد من بياور. لقمان براي بار دوم، دل و زبان گوسفند را براي ارباب آورد. ارباب در شگفت شد و علّت امر را خواستار شد. لقمان گفت: اگر زبان و دل با هم يكي باشند، بهترين اعضاء، و اگر مخالف هم باشند بدترين اعضاء خواهند بود.

ارباب او را آزاد مي كند. لقمان شروع به وعظ و اندرز دادن مي كند و نامش بر زبانها مي افتد.

روزي شخصي از او مي پرسد: اي لقمان! آيا تو غلام آن شخص بودي؟ لقمان پاسخ داد: بودم. آن مرد گفت: پس چه چيز تو را به اين مرتبه رساند؟ لقمان گفت: راستگويي، امانتداري، ترك گفتار و كرداري كه به من فايده نبخشد. چشم پوشيدن از چيزهايي كه خداوند بر من حرام كرده است، بازداشتن زبان از گفتن سخني بيهوده و لقمه حلال خوردن.

پس هر كه كمتر از آنچه كه من گفتم انجام دهد، از من پست تر خواهد بود و هر كس زياده از اينها بكند، از من بهتر خواهد بود و هر كس مثل اينها انجام دهد، مثل من خواهد بود.

نصايحي بسيار از لقمان نقل شده است. لقمان به فرزند خود فرمود:

1 ـ اي فرزند! آنچه نمي داني از علما ياد بگير و آنچه را دانستي به مردم ياد بده.

2 ـ اي فرزند! در اموال مردم امين باش تا توانگر شوي.

3 ـ تا شيطان در دنياست، از گناه ايمن مباش! .

4 ـ اول رفيق پيدا كن. بعد از آن سفري اختيار كن.

5 ـ اي فرزند‌! در اين امر فكر كن كه چگونه مي تواني در خانه كسي، روزگار سپري كني كه او را به خشم آورده اي و نافرماني او كرده اي

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در دوشنبه 1388/01/17 ساعت 6:36 | لینک ثابت |

 

.: حضرت الياس عليه السلام :.

 حضرت الياس پيامبر علیه السلام، در ميان قومي مبعوث شد كه دين حضرت موسي را به انحراف كشانده بودند.

دستورات او  را به استهزاء مي گرفتند و روي به گمراهي و ناداني نموده بودند و خداي را فراموش كرده بودند.

خدايي كه پدران آنها را از شر فرعون به وسيله موسي نجات داد. دريا را براي آنها شكافت و از هيچ نعمتي براي آسايش آنها فرو گذار ننمود و ...

اما اين فرزندان ناخلف آن خدا را از زندگي خود كنار زده بودند و پاي خداياني را كه از سنگ و چوب مي ساختند، به ميان خود كشيده بودند. خداياني كه هر كدام نامي خاصّ داشت.

در ميان خدايانشان،‌ بتي بزرگ به نام «‌ بعل » بود كه همه او را قبول داشتند. زيرا بزرگتر از ديگر بتها بود. به پاي او مي افتادند و عظمت انسانيت را به پاي آن مفلوك ذبح مي كردند و ....

و اين چنين بود كه خداوند حضرت الياس را براي هدايت اين قوم گمراه مأمور ساخت.

الياس آنها را از بت پرستي بر حذر مي داشت. از خداي واحدِ قادر متعال، او كه نعمتهاي فراواني به آنها ارزاني كرده، او كه بود و نبود همه موجودات در يد توانائيش مي باشد، از كسي كه در چشم بر هم زدني دريا را شكافت، سحرها را باطل، اقوام ظالم و گردنكش را به عذاب و عقاب خود تنبيه مي كند و ... حرف زد و مردم را از كارهاي زشت بيم داد و ...

اما آن قوم  ناپاك، نه تنها از انذارهاي الياس سر به راه نشدند بلكه در صدد آزار و اذيّت او برآمدند و به كفر و طغيان خود افزودند.

خداوند به وسيله الياس به آنها وعده عذاب و عقاب داد. اما آنها نه تنها توبه نكردند بلكه خواستند الياس را نيز بكشند. الياس براي حفظ جان از شهر خارج شد و در كوههاي صعب العبور پناه برد تا از دست آن قوم نابكار در امان باشد.

عذاب الهي بر آنها نازل شد و به هفت سال قحطي جان فرسايي مبتلا شدند. چيزي براي آن قوم نماند و بسياري از مردمشان به هلاكت رسيدند. آنهايي كه ماندند، تازه فهميدند كه اين همان عذاب است كه الياس وعده اش را داده بود. به الياس پيغام فرستادند كه گردنكشان و ستمكاران ما به عذاب الهي مبتلا شدند و ما توبه كرده ايم و به تو ايمان آورده ايم. خداوند نيز قحطي را از توبه كنندگان برداشت.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در شنبه 1388/01/15 ساعت 3:22 | لینک ثابت |

 

.: حضرت خضر (ع) :.

حضرت خضر عليه السلام يكي از پيامبراني است كه زنده و الآن در قيد حيات مي باشد. حضرت موسي عليه السلام، مأمور شد كه مدتي در كنار حضرت خضر باشد. به اين منظور در پي او روانه شد تا او را بيابد. حضرت موسي در حالي با خضر روبه رو شد كه آن حضرت مشغول عبادت بودند. موسي به خضر گفت: آمده است تا مقداري از علم او بهره مند شود.

خضر گفت: آيا تحمل آنچه را كه خواهي ديد، داري؟ زيرا چه بسا كارها از من سر بزند كه چون تو اسرار آن را نمي داني نمي تواني صبر كني و ممكن است زبان به اعتراض بگشايي.

موسي گفت: حاشا و كلا كه من بر آنچه از تو سر مي زند و خواهم ديد، اعتراض كنم.

پس از آن خضر گفت: اي موسي به اين شرط تو را همراه خود مي برم كه هر چه ديدي بر آن اعتراض نكني و علّت و سبب آن را نپرسي مگر آنكه خودم اسرار آن را بر تو عيان نمايم.

موسي قبول كرد. حركت كردند و سوار كشتي شدند. در بين راه خضر تبري از ناخدا گرفت و شروع به سوراخ كردن و شكستن قسمتي از كشتي شد. كشتي را آب فرا گرفت. موسي نگران شد و گفت: مبادا كشتي غرق شود و به خضر گفت: اين چه كار است كه مي كني؟ ممكن است سرنشينان غرق شوند. خضر گفت: نگفتم با من مجال موافقت و مقاومت نداري؟ موسي گفت: مرا ببخش. فراموش كردم. ديگر اعتراض نمي كنم. خضر سوراخي در كشتي نمود. سرنشينان كشتي به تكاپو افتادند و محل سوراخ شده را تعمير كردند.

بعد از مدتي به ساحل رسيدند و وارد شهر ساحلي شدند. تعدادي از اطفال را ديدند كه در سر راه مشغول بازي هستند. خضر يكي از آن طفلان را گرفت و به پشت ديوار برد و با كاردي گوش تا گوش، سر او را بريد و در محلي او را دفن كرد. موسي سخت برآشفت و با ناراحتي بسياري گفت: به چه جرمي او را كشتي؟ خضر با خونسردي گفت: باز علّت پرسيدي و اعتراض نمودي؟ بار ديگر موسي گفت: ديگر سئوال نمي كنم. اگر اين بار سؤال كردم، مرا رها كن و به راه خودت برو.

آن دو به راه افتادند. به محلي ديگر رسيدند. مردمان آن محل آنها را به شهر خود راه ندادند حتي از دادن آب و نان به آنها نيز دريغ كردند. شبي سرد را در بيرون شهر سپري كردند. چون صبح شد، حركت كردند تا به ديواري رسيدند. ديوار در حال خراب شدن بود. پس خضر شروع به مرمت ديوار كرد و با سنگ و گل آنها را محكم و استوار ساخت.

موسي بار ديگر در شگفت شد. رو به خضر كرد و گفت: اهل اين ديار حتي به ما آب و نان هم ندادند و تو در حق آنها لطف مي كني و ديوار خراب شده آنها را آباد مي كني؟ خضر گفت: معلوم شد كه تحمل آنچه را كه من انجام مي دهم، نداري. پس اين آخرين ديداري خواهد بود بين من و تو . اما قبل از آنكه از تو جدا شوم، مي خواهم راز كارهايي را كه انجام دادم بر تو نمايان سازم تا شگفتهايت را مرتفع سازم.

1 ـ مردي ظالم در  صدد است كه همه كشتي هاي سالم را تصاحب كند. آن كشتي هم متعلق به خانواده اي مومن و فقير بود. كشتي را سوراخ كردم تا طمع آن ظالم اين كشتي را در بر نگيرد و نان آن خانواده قطع نشود.

2 ـ آن كودك را كشتم زيرا او اگر بزرگ مي شد، جز كفر و عصيان از او سر نمي زد. در حالي كه والدين او موحد و مؤمن هستند.

3 ـ اما ديوار را درست كردم زيرا در زير آن گنجي مدفون است كه فردي مؤمن براي فرزندانش ذخيره كرده است. بدين وسيله آن گنج تا رسيدن به دست صاحب خود محفوظ مي ماند.

 موسي در كاخ فرعون

 بعد از آن موسي به سوي مصر روانه شد تا فرعون و قبطيان را دعوت به رستگاري نمايد.

در نزديكي هاي مصر به موسي وحي شد تا برادرش هارون را به عنوان يار، وصي و جانشين خود در مواقعي كه او بين قوم خود نيست، برگزيند.

خداوند سبحان به موسي وحي كرد كه به همراه هارون به سوي فرعون برود و با زباني خوش و نيكو با او مذاكره نمايد. شايد بپذيرد و ايمان آورد. موسي و هارون در انديشه شدند كه مبادا آن دو را نابود سازد. وحي آمد كه اي موسي! نترس. همانا من با شما هستم، هر آنچه را كه تو و فرعون انجام مي دهيد، مي بينم و مي شنوم  و هر گاه لازم باشد شما را ياري مي كنم. موسي با قلبي مطمئن به سوي فرعون حركت كرد.

به فرعون خبر دادند كه دو نفر آمده اند كه به خدايي جز تو ايمان دارند و خود را فرستاده آن خدا مي دانند و شگفت اينكه مي خواهند تو را به دين خداي خود دعوت نمايند.

فرعون دستور داد آنها را به نزدش بياورند. وقتي آن دو وارد شدند فرعون با كمال ناباوري مشاهده كرد كه موسي و هارون هستند. فرعون گفت: چه مي خواهي اي موسي! موسي فرمود: پرودگارم مرا حكمت و نبوت بخشيده و مأمور گردانيده به سوي تو بيايم و تو را به سوي خداي يگانه دعوت نمايم، خدايي كه آفريننده همه اين جهانيان است و ديگر اينكه بني اسرائيل را از قيد بندگي آزاد و در اختيار من بگذاري. فرعون گفت: خداي تو كيست؟ موسي گفت: كسي كه آسمان و زمين و آنچه در اين دو مي باشد را آفريده است.

سخنان حضرت موسي به مذاق فرعون خوش نيامد. آن حضرت را به استهزاء گرفت. رو به اطرافيان كرده و گفت: مي شنويد اين مرد كه ادعاي حمكت و دانش دارد، چون ديوانگان سخن مي گويد و از آداب نيكو سخن گفتن بيگانه است. بعد از آن به موسي رو كرد و گفت: اگر به خدايي جز من مردم را بخواني هر آينه تو را به زندان خواهم انداخت. موسي گفت: اي فرعون! اگر معجزه اي دالّ بر آنچه مي گويم، نشانت دهم سخنم را مي پذيري؟ فرعون گفت: معجزه ات چيست؟ حضرت موسي عصايش را روبروي فرعون انداخت كه ناگاه تبديل به اژدهايي ترسناك شد، ولوله اي در مجلس افتاد. فرعون از ترس بر تخت خود ميخ كوب شده بود.

موسي دست برد و عصا را گرفت. بار ديگر فرعون را دعوت به حق كرد، براي اثبات حرفش دست در گريبان فرو برد و بيرون آورد كه به محض بيرون آمدن دستش از گريبان چون خورشيد مي درخشيد.

فرعون نه تنها عبرت نگرفت و ايمان نياورد كه موسي را به ساحري متّهم كرد و گفت: بدانيد كه او ساحري چيره دست است. به موسي گفت: تو مي خواهي با سحر و جادو ما را از مصر بيرون نمايي و بني اسرائيل را به سلطنت بنشاني. پس ما هم با تو سحر مي كنيم تا نتواني با افسون خود، مردم را بفريبي. براي اين منظور روزي را معين كرد و ساحران چيره دست را براي مبارزه با موسي فرا خواند.

موسي و ساحران

 فرعون، ساحران چيره دست را خواست. تمام وسايلي را كه لازم داشتند در اختيار آنها گذاشت و گفت: تا فلان روز مهلت داريد كه تدارك كار را ببينيد. در آن روز معين، ساحرها حاضر شدند. گروهي كثير از مردم جمع شدند تا شاهد مبارزه موسي و فرعون باشند. موسي و هارون نيز آمدند.

ساحران رو به موسي گفتند: اي موسي! آيا تو كار خود را آغاز مي كني يا ما آغاز كنيم؟

موسي فرمود: شما اول شروع كنيد. ساحران شروع به كار كردند. چوب ها و ريسمان هايي را به روي زمين انداختند كه ميدان پر از مار شد. مردم از آنچه مي ديدند هم به وجد آمده بودند و هم مي ترسيدند. لختي بيم هارون و موسي را در بر گرفت. در اين هنگام وحي آمد كه اي موسي! بيمناك مباش. همانا تو  پيروز و سربلند خواهي شد. پس آنچه را كه در دست داري بينداز بر روي زمين تا آنچه را كه اينان انجام داده اند، باطل نمايد. حضرت موسي با قدرت قلب، عصايش را انداخت كه يك دفعه تبديل به اژدهايي عظيم شد. تمامي مارها و سحرهاي ساحران را بلعيد. مردم سخت هراسان شدند و از بيم جان رو به فرار نهادند.

ساحران به سجده افتادند و همگي گفتند: ما به پرودگار موسي كه پرودگار عالميان است، ايمان آورديم. حضرت موسي شروع به دعوت نمود. بني اسرائيل و بسياري از قبطيان بر او ايمان آوردند. فرعون از آنچه رخ داد، ناخوش و غضبناك بود. شكست ساحران را شكست خود مي دانست. مخصوصاً از اين آتشين بود كه ساحران به موسي ايمان آوردند.

پس رو به ساحران نمود و گفت: اكنون آنقدر جري و درشتناك شده ايد كه بدون اجازه من به موسي ايمان مي آوريد. بدانيد كه شما را مجازات سختي خواهم كرد. مجازاتي عبرت گونه، طوري كه آيندگان نيز از يادآوري آن بر خود بلرزند.

ساحران گفتند: ما را از مجازات تو باكي نيست. آماده و پذيراي آن هستيم. از راهي كه برگزيده ايم برنمي گرديم و از كرده خود پشيمان نيستيم.

فرعون دستور داد دستها و پاهايشان را قطع كرده و بدنهاي مبارك آن مؤمنان را بر درختان ببندند. بدين سان همه ساحران به شهادت رسيدند.

بعد از آن فرعون بر مردم سخت گرفت. هر كس را كه مي شنيد به موسي ايمان آورده است، مي كشت. بني اسرائيل در عذاب بودند. لذا از موسي خواستند آنها را از شر فرعون نجات بخشد.

فرار بني اسرائيل

 از ناحيه حق به موسي وحي شد، بني اسرائيل را بگو كه آماده باشند. هر نفر يك رأس گوسفند در خانه نگه دارد و آن را ذبح نموده. كمر بربندند كه زمان حركت نزديك است.

بني اسرائيل مهياي كوچ شدند. گفته شده كه شب هنگام، موسي ندا سر داد كه امشب را از خانه كسي خارج نشود و الاّ عذاب خواهد شد. مردم به آنچه موسي گفته بود باور داشتند و هيچ كدام از خانه خارج نشدند. وحي رسيد كه: اي موسي! با بني اسرائيل از شهر خارج شويد. موسي و بني اسرائيل بلافاصله از شهر خارج شدند و به تاخت راه فلسطين را در پيش گرفتند.

فرعون آگاه شد. پس به تعقيب آنها برآمد و لشكري عظيم جمع كرد و به دنبال آنها روانه شد. قشون، ارابه مخصوص فرعون را بيرون آوردند. لشكریان مصر به تعقيب بني اسرائيل به راه افتادند. بني اسرائيل از دور گرد و غبار لشكريان فرعون را ديدند و اين زماني بود كه پيش روي بني اسرائيل دريا بود. نگران شدند و از موسي چاره خواستند. موسي گفت: نگران نباشيد، خدا با ماست. به موسي وحي شد كه يا موسي! عصايت را به دريا بزن، موسي عصايش را به دريا زد ناگاه به قدرت حق متعال آب دريا شكافته شده و بني اسرائيل به فرمان موسي راه باز شده را در پيش گرفتند و به سرعت در پيمودن راه افزودند.

آنگاه كه فرعون و لشكرش به كنار آب رسيدند، بني اسرائيل نيمي از راه را در مسيري كه باز شده بود، پيموده بودند. فرعون و لشكريان او، در تعقيب بني اسرائيل راه باز شده را گرفتند و به سرعت خود افزودند.

اضطراب بر هر دو طائفه موج مي زد. يكي از دستگيري و اسارت و ديگري از پيروزي مالامال دسترس در نگراني بودند.

آنان در جلوي بني اسرائيل بودند، به خشكي رسيدند و ديگران نيز در پي آنها شتابان، تا آخرين نفر از بني اسرائيل به خشكي و ساحل پا نهادند.

پس موسي به اذن خدا، عصا را براي دومين بار به آب زد، آبها بهم پيوسته شد،  در اين هنگام آب فرعون و لشكريانش را در كام كشيد و تمامي آنها غرق شدند.

بني اسرائيل در سرزمين جديد شروع به آباداني و خانه سازي نمودند، زمينهاي پهناورِ بي صاحب را آباد نمودند و نعمتهاي حق بعد از چند سال شامل حال آنها شد.

گوساله سامري

 بني اسرائيل در سرزمين جديد كه داراي نعمتهاي فراوان بود، سُكني گزيدند. حضرت موسي از طرف خداوند متعال، فرمان يافت براي مدت چهل روز به ميقات برود.

موسي، هارون را به جاي خود گماشت و گفت: هارون جانشين من در ميان شماست. هر چه مي خواهيد از او بخواهيد تا برايتان انجام دهد. حضرت موسي به سوي ميقات روانه شد.

مدتي چند نگذشته بود كه شخصي به نام سامري، مردم را جمع كرد و گفت: وعده موسي به سر رسيد، اما او نيامد. شايد در قلّه كوهي محو شده باشد و ديگر ديدار او براي ما ميسّر نباشد. پس فكري ديگر بايد كرد و چاره اي انديشيد.

بني اسرائيلي ها گفتند: چه بايد كرد؟ سامري گفت: بي معبود نمي شود. معبود موسي با خود او رفت و باز نيامد. بني اسرائيل به سامري گفتند: آنكه را سزاوار پرستش است به ما نشان بده تا او را بپرستيم. سامري گفت: آن طلاها و جواهراتي را كه از قبطيان گرفته ايد و آنچه خود داريد بياوريد تا خدايي براي خود جستجو نمائيم. بني اسرائيل همه جواهرات را در چادري ريختن،, سپس سامري آتشي برافروخت. جواهرات را ذوب و از آن گوساله ساخت. با خَرَق عادتي آن گوساله به حركت درآمد و مردم را به سوي خود خواند. بني اسرائيل به پايش به سجده افتادند.

هارون از خدعه سامري آگاه شد. مردم را از بدعت و روي گرداني از دين موسي بر حذر داشت و گفت: اي مردم! اين آزمايش است. بدانيد اين كار، فتنه است و از آن بر حذر باشيد. اين خداي شما نيست. خداي شما قادر متعالي است كه شما را به وسيلة موسي از شرّ فرعون نجات داد، دريا را برايتان شكافت و اين سرزمين را در اختيارتان گذاشت. گوساله پرستي شرك است و به زيان و خسران دنيا و آخرت شما خواهد بود. از آن پرهيز كنيد. بني اسرائيل گفتند: ما به پرستش گوساله ادامه خواهيم داد تا موسي بيايد. بني اسرائيل به هارون گفتند: سامري ميگويد: ”‌ اين گوساله با شما سخن مي گويد آنگونه كه درخت با موسي سخن گفت. پس اين خداي شما و او مي باشد“ .

غفلت و ناداني بني اسرائيل موجب سوء استفاده سامري شد و به آنها گفت: مردم خداوند در حق شما لطف كرده و كالبدي گوساله گون ساخته است تا با شما سخن بگويد. اما اين هارون مي بينيد كه شما را از عبادت او باز مي دارد. بني اسرائيل هارون را تحت فشار قرار دادند كه سامري را تصديق كند. هارون تنها ماند.

در كوه ميقات به موسي وحي شد كه بني اسرائيل الطاف حق را به فراموشي سپرده اند و نعمتهاي او را خسران نمودند. اينك به گوساله پرستي اقدام نموده اند. به سوي آنها برو. موسي در حالي كه سخت اندوهناك بود به سوي بني اسرائيل آمد. آنها را مورد عتاب و شماتت قرار داد كه: اي مردم! مگر شما وعده نكرديد كه عهد و ميثاق خداي را حفظ كنيد و نيكو پيمان باشيد تا ابواب رحمت به سوي شما باز شود و...

بني اسرائيل گفتند: در اين كار ما بي تقصيريم. سامري ما را فريفت. گوساله اي ساخت و ما را به عبادت او تشويق كرد.

موسي رو به هارون گفت: اي هارون!‌ چرا اينان را از اين امر ناصواب منع نكردي؟! هارون گفت: اي برادر! آنها را منع كردم و بر حذر داشتم اما نه تنها گوش نسپردند بلكه در صدد قتل من نيز برآمدند. موسي عذر برادر را پذيرفت، آنگاه رو به سامري گفت: اي مشرك! چرا مردم را به گمراهي افكندي؟ سامري گفت: من كاري مي دانستم كه ديگران نمي دانستند و آن اينكه مشتي خاك از محل ملاقات تو و جبرئيل برداشتم و در پيكر گوساله ريختم. گوساله به صدا درآمد و مردم به او سجده كردند.

موسي سامري را نفرين كرد كه تا زنده است به مرضي خوفناك و غير قابل علاج گرفتار باشد و هر كس به او نزديك شود، مرض او به آن شخص نيز سرايت نمايد.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در دوشنبه 1388/01/10 ساعت 19:19 | لینک ثابت |