تبليغاتX
ISLAMIC BLOG
 

 

 

.: امام راستگویی(شهادت امام صادق علیه‏السلام) :.
 

امام صادق علیه السلام فرمود : هر کس قبر امام و پیشوای بر حق را زیارت کند و در کنار آن، چهار رکعت نماز گزارد، خداوند برای او ثواب حج و عمره را نویسد.
آری، دیدار مزار پیغمبر و ائمه اطهار علیهم السلام تعظیم و بزرگداشت شعائر دینی است و تعظیم شعائر الهی از نشانه‌های تقوای دل‌ها است.

احادیث و روایاتی را که در زمینه فضیلت زیارت قبر امام صادق علیه السلام وارد شده است، می‌توان به دو بخش تقسیم کرد:
نخست سلسله احادیثی که به طور عموم در ثواب زیارت قبور انبیاء و اولیاء آمده است.
و بخش دیگر احادیثی که در فضیلت زیارت قبر شخص امام صادق علیه السلام نقل شده است.

۱)بخش اول :

امام صادق علیه السلام فرمود :
هر کس قبر امام و پیشوای بر حق را زیارت کند و در کنار آن، چهار رکعت نماز گزارد، خداوند برای او ثواب حج و عمره را نویسد.

امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام فرمود :
زیارت خانه خدا را با زیارت قبر حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله کامل کنید. ترک زیارت قبر او، جفا و ستم است در حق او. وظیفه شماست که به زیارت قبر او بشتابید و نیز به زیارت قبور کسانی که بر گردن شما حق دارند بپردازید و در کنار آن مزارها از خدا روزی بطلبید.

امام رضا علیه السلام فرمود :
برای هر امام و پیشوای بر حقی، بر گردن دوستان و پیروانش، حقی و تعهدی است و از آثار عمل به تعهد و ادای حق او، زیارت مرقد اوست. پس هر کس از روی علاقه و پس از پذیرش آئین او، به زیارت قبور انبیاء و امامان بشتابد، بدون شک در روز رستاخیز، آنها شفیع او خواهند بود.

۲)بخش دوم :

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:هر کس قبر امام جعفر صادق و یا پدرش امام باقر علیهماالسلام را زیارت کند. به چشم درد و دیگر بیماری‌ها مبتلا نمی‌شود و گرفتار از دنیا نمی‌رود.

امام صادق علیه السلام فرمود:
هر کس قبر مرا زیارت کند گناهانش آمرزیده می‌شود و هرگز فقیر و بینوا از دنیا نمی‌رود.

امام حسن عسکری علیه السلام فرمود:
هر کس قبر امام جعفر صادق و یا پدرش امام باقر علیهماالسلام را زیارت کند. به چشم درد و دیگر بیماری‌ها مبتلا نمی‌شود و گرفتار از دنیا نمی‌رود.

منبع:
به نقل از کتاب صفحاتی از زندگانی امام صادق علیه السلام.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در سه شنبه 1388/07/21 ساعت 17:30 | لینک ثابت |

 

.: شهادت امام جعفر صادق (ع) ٬ امام راستگویی تسلیت باد :.

 

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در سه شنبه 1388/07/21 ساعت 17:23 | لینک ثابت |

 

دوستان یا دشمنان خدا؟

جزء کدام دسته هستیم؛ دوستان یا دشمنان خدا؟


افرادي كه مورد دوستي خدا هستند:


1 - آن‏ها كه كار نيك و احسان مي‏كنند (بقره، آيه 195)؛
2 - اهل توبه‏اند (بقره، آيه 222)؛
3 - پاكيزه‏اند (بقره، آيه 222)؛
4 - اهل تقوا و پرهيزكاران از گناه (آل‏عمران، آيه 76)؛
5 - نيكوكاران (آل‏عمران، 134)؛
6 - صابران و صبرپيشگان (آل‏عمران، 146)؛
7 - توكل كنندگان بر خدا (آل‏عمران، 159)؛
8 - عدالت‏پيشگان (مائده، آيه 42)؛
9 - آنان كه در راه او مبارزه مي‏كنند (صف (61) آيه 4).


اما افرادي كه دشمن خدا هستند و خدا ايشان را دوست ندارد:


1 - ظالمان و متجاوزان (بقره، آيه 190) ؛
2 - گناهكار و ناسپاس (بقره، آيه 276)؛
3 - كافران (آل‏عمران، آيه 3)؛
4 - ظالمان (آل‏عمران، آيه 57)؛
5 - متكبران و فخرفروشان (نساء، آيه 36)؛
6 - خائنان و گناهكاران (نساء، آيه 107)؛
7 - بلندكنندگان صدا به بدگويي (نساء، آيه 148)؛
8 - اسراف كنندگان (انعام، آيه 141)؛
9 - مستكبران و مغروران (نحل، آيه 23)؛
10 - سرمستان (قصص، آيه 76)؛
11 - مفسدان (قصص، آيه 28).

 برگرفته از سایت http://ostazona.blogfa.com/

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در چهارشنبه 1388/07/15 ساعت 23:12 | لینک ثابت |

 

.: سخنان امامان عليهم السلام :.

 

سخنان رسول الله حضرت محمد صلی الله علیه و آله و سلم

1. أیها الناس إن ربکم واحد و إن أباکم واحد کلکم لآدم و آدم من تراب «إن أکرمکم عندالله أتقاکم» و لیس للعربي علی أعجمي فضل إلّا بالتقوی.

 ای مردم، به درستی که خدای شما یکی است و پدر شما یکی است و همه شما از حضرت آدم علیه السلام هستید و حضرت آدم علیه السلام از خاک است. به درستی که بزرگوارترین شما نزد خداوند متعال باتقواترین شماست. برای شخص عرب بر شخص غیر عرب فضیلتی نیست مگر به سبب تقوا.

بقیه در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط .: محمّد :. در سه شنبه 1388/03/05 ساعت 21:36 | لینک ثابت |

 

" امامت "

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در شنبه 1388/03/02 ساعت 8:54 | لینک ثابت |

.: حضرت يونس عليه السلام :.

حضرت يونس علیه السلام احتمالاً نزديك ترين پيامبر به رسول گرامي اسلام صلّي الله عليه و آله و سلّم مي باشد. او از جمله پيامبراني است كه مبلّغ دين حضرت عيسي بودند. قوم او تنها قومي است كه وعده عذاب الهي را جدي گرفتند و نگران شدند. اينان مردماني بودند كه در بار اول، نه تنها به سخنان يوسف گوش نمي سپردند بلكه او را در معرض آزار و اذيت قرار داده بودند و روزگار را بر او سخت گرفتند. اين قوم در كار خود آن قدر اصرار ورزيدند كه يونس از هدايت نااميد شد. پس از خداي سبحان خواست تا اين قوم بدكار را چون اقوام ديگري كه حرف پيامبرشان را نشنيدند، عذاب كند.

دعايش مستجاب شد و به سوي او وحي آمد كه در فلان وقت، عذاب الهي بر آنها نازل خواهد شد. يونس با چند تن كه به او ايمان آورده بودند، از آن ديار خارج شدند.

مردم فهميدند كه يونس آنها را نفرين كرده است و به زودي عذاب الهي بر آنها فرود خواهد آمد. لذا انابه كنان سر به صحرا و بيابان نهادند و به ناله و زاري برخاستند كه اگر عذاب الهي از آنان برطرف شود، ايمان خواهند آورد و منتظر او بودند تا به ميانشان برگردد.

وقتي يونس بعد از مدتي چند به آن ديار برگشت ديد كه مردمان هنوز زنده هستند.

در شگفت شد و پرسيد: اينجا چه رخ داده است. گفتند: ما پيامبري داشتيم به نام يونس، او ما را نفرين كرده و از ميانمان رفت. ما توبه كرديم و خداوند نيز عذابش را از ما برطرف ساخت. اكنون ما منتظر يونس هستيم كه بازگردد و هدايت ما را دوباره به دست گيرد.

يونس گمان فريبي در كار اينان است و دورغ مي گويند. پس مقداري رنجديده شد و به سوي ساحلي رفت و سوار كشتي شد. همراه مسافران روانه دريا شد. در ميان راه طولاني سهمگين, آبهاي دريا را به تلاطم درآورد. كشتي در حال غرق شدن بود. مسافران به فكر چاره شدند. گفتند: بايد كسي را قرباني نمود تا ديگران از اين طوفان در امان بمانند.

قرعه زدند و يونس انتخاب شد. او را به دريا انداختند. ماهي غول پيكر در دم او را بلعيد. مدتي چند يونس به اذن خداوند در شكم آن ماهي بود. پي برد كه تقصير از او سر زده است.

پس دست دعا به سوي درگاه احديت بلند كرد و گفت: بار خدايا‌ ! من بر نفس خود ظلم كردم. اگر تو مرا نبخشي همانا از جمله كساني خواهم بود كه خسراني عظيم در انتظار آنها است. خداوند او نداي او را پاسخ گفت و به داد او رسيد. ناگاه ماهي او را به روي آب انداخت. او خود را به ساحل رساند و به ميان قوم خود برگشت. مدتهاي مديد يونس در ميان قوم خود هادي و راهنماي آنها بود.

نوشته شده توسط .: محمّد :. در جمعه 1388/02/11 ساعت 5:24 | لینک ثابت |

 

.: حضرت عيسي عليه السلام :.

مريم مقدس در بيت المقدس، در حال عبادت بود كه ناگاه نداي فرشته در آن محيط مقدس پيچيد كه مريم را مورد خطاب قرار مي داد. مضمون خطاب،‌ اين بود كه: اي مريم! همانا خداوند تو را به نشانه اي كه عيسي نام دارد بشارت ميدهد. او در دنيا نيكو سيرت و صورت خواهد بود و هم در آخرت. او در حالي كه در گاهواره است با مردم سخن خواهد گفت.

لرزه اي بر اندام حضرت مريم مقدس افتاد. در حال تضرع گفت: بارالها ! چگونه من صاحب پسري مي شوم در حالي كه تاكنون دست هيچ بشري به من نخورده است.

در جواب مريم خطاب آمد كه: اي مريم! آنچه را مي گويي درست است، دست هيچ بشري تا به حال به تو نخورده است اما براي خداوند اين كار آسان است زيرا هر گاه امر او به چيزي تعلّق گيرد، كافي است اراده نمايد در آن صورت است كه بلافاصله تحقّق خواهد يافت و خلق خواهد شد. در اين مورد نيز اين گونه است. ما اراده كرده ايم كه تو صاحب پسر شوي. ما به او كتاب و حكمت و تورات خواهيم آموخت و انجيل را بر او نازل خواهيم نمود. او رسولي خواهد شد كه به سوي بني اسرائيل روانه گردد و آنها را از گمراهي باز خواهد داشت. او را مرده ها را زنده و كورها را بينا و پيسها را شفا خواهد داد. آري! مثل عيسي مانند مثل آدم است. مگر آدم را از خاك نيافريديم. پس چگونه است كه عيسي را نتوانيم از مادري بي شوهر بيافرينيم.

بعد از اين گفتگو، مريم مقدّس خلوت گزين شد. تنهايي اختيار نموده و پرده اي ميان خود و اهل خود آويخت تا كسي او را نبيند. بعد از مدتي فرشته اي در كمال حسن و ملاحت به صورت مردي بر او نمايان شد.

مريم مقدس چون فرشته را با آن صورت ديد گفت: به خدا پناه مي برم از تو. از من دور شو.

فرشته ندا داد كه اي مريم ! نترس! من رسولي هستم از جانب خداوند تو تا به امر خداوند فرزندي برايت عطا كنم. وعده الهي محقق شد. مريم مقدس احساس كرد كه فرزندي در وجود او در حال رشد و نمو است. مكاني دور را انتخاب كرد و در آنجا عزلت گزين شد.

بعد از مدتي زمان حمل فرا رسيد. مريم مقدس به سوي درخت خرمايي كه كاملاً‌ خشك شده بود، نزديك شد. عيسي مسيح به دنيا آمد و با نور خود دنياي تيره و تار را روشن كرد. مريم در اين حال گفت: اي كاش قبل از به دنيا آمدن او مرده بودم و در اذهان و خاطره هاي مردم فراموش شده مي بودم. ناگاه صدايي گرم از سوي عيسي شنيده شد كه مادر را مورد خطاب قرار مي داد و مي گفت: اندوهناك مباش كه خداوند پشتيبان توست. درخت را تكان بده تا به تو فرماني تازه بدهد و از نهري كه زير پاي تو جاري است بنوش. ديده روشن و شاد باش. اگر كسي را ديدي كه از تو سؤال مي كند بگو كه من نذر كرده ام امروز را روزه بدارم و با كسي سخن نگويم. مريم مقدس در حالي كه عيسي را در بغل داشت به سوي قوم و قبيله روان شد. مردم در حال تعجب گفتند: اي مريم ! بي شوهر فرزند آورده اي! اي خواهر هارون! نه از پدر بدي زاده شده اي و نه از مادر بدكاره اي! خودت نيز بسيار پاكدامن بوده اي! اكنون اين فرزند چيست؟

در حالي كه همه او را دشنام مي دادند، مريم به سوي نوزاد اشاره كرد و گفت: با او سخن بگوئيد. گفتند: با طفلي شيرخوار و گهواره نشين چگونه مي توان صحبت كرد؟ ناگاه عيسي مسيح به سخن آمد و گفت: همانا من بنده خدا هستم و او به من كتاب داده و مرا نبي خود قرار داده است.

در هر كجا كه باشم، مرا نيكو گردانيده و وصيّت نموده مرا به نمازگزاران و زكات دادن مادامي كه زنده باشم و بدانيد كه من نيكوكار و نيكو كردار هستم نه جباري شقيّ.

حضرت عيسي بزرگ شد و شروع به تبليغ دين خود نمود.

مردم را به يگانه پرستي و اخلاص در بندگي، ترك ريا و به آنچه نوح، ابراهيم و موسي فرمان داده بودند، فرا مي خواند.

مي گفت: اي مردم! نماز را به پاي داريد. زكات بدهيد و در انجام نيكي ها كوشا و از نزديكي به حرام ها بپرهيزيد.

آن حضرت مددكار فقرا بود. به اذن خداوند مرده ها را زنده مي كرد و مرضهاي لا علاج را شفا مي داد. هيچ كس خود را بر كسي مقدم نمي داشت، چون فقرا مي زيست و همانند آنها مي خورد و مي نوشيد. چهار پايش دو پاي او بود و خدمتكارش دستهاي مبارك او.

به بني اسرائيل مي گفت: اي مردم! صبح كردم در حالي كه خادم من دستهاي من و مركب و چهار پاي من پاهاي من است. فرش من زمين، بالش من سنگ، آتش من در زمستان جايي است كه آفتاب به آن بتابد.

چراغ من در شب، ماه و نان و خورش من گرسنگي است و ...

... شب و صبح را مي گذرانم در حالي كه هيچ ندارم. اما بدانيد كه در روي زمين از من غني تر و بي نيازتر كسي نيست.

بعد از مدتي رسولاني در اطراف و اكناف فرستاد. خود نيز به هدايت قوم گمراه مشغول بود. مردم به او ايمان مي آوردند اما گروهي ايمان نياوردند و به عيسي گفتند:

فرق ما و تو در چيست؟ تو نيز بشري، چون ما مي باشي و اينكه مي گويي، رسولي از جانب خداي هستي دروغي بيش نيست. عيسي فرمود: خدا بهتر ميداند كه ما به سوي شما فرستاده شده ايم و همانا وظيفه اي جز ابلاغ پيام حق نداريم. اما آن قوم گفتند: ما تو را شوم مي دانيم. يا آنچه را مي گويي ترك كن و يا تو را سنگسار خواهيم كرد.

بدانيد كه عذابي سخت و دردناك در انتظار تو و همراهان توست.

حضرت عيسي در جوا ب فرمود: آيا خداي يگانه را وانهم و به خرافات شما تسليم شوم. دست برداريد كه دين موسي را به انحراف كشانده ايد و خود را به جان موسي و خداي او نهاده ايد.

وقتي تهديدهاي آنان سودي نبخشيد, يهود و بت پرستان دست به هم دادند و در برابر او متحد شدند. آن حضرت را دستگير و بدترين شكنجه ها را در حق او روا داشتند. ابتدا لگد كوبش كردند و بعد از آن او را به سنگ بستند و در آخر نيز او را به صليب كشيدند.

به امر خداوند از روي صليب به آسمان عروج كرد و اكنون زنده است همانگونه كه الياس و خضر زنده هستند.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در شنبه 1388/02/05 ساعت 21:45 | لینک ثابت |

 

.: حضرت زكريا و يحيي عليهما السلام :.

حضرت زكريا علیه السلام پا به سن پيري و كهولت نهاده بود. اما صاحب فرزندي نگرديده بود. از اين مسئله بسيار ناراحت بود. روزي هنگام عبادت دست به دعا برداشت و گفت: بار خدايا! براي من فرزندي طيّب و نسلي پاك عنايت فرما. به درستي كه تو شنونده اي مهربان و اجابت كننده دعاهاي بندگانت هستي.

چندي نگذشت كه ملائكه به او بشارت دادند. مژده اي كه بعد از رسالت بزرگترين مژده براي او بود. زكريا در محراب نماز ايستاده بود. فرشتگان به او ندا  دادند كه: خداوند تو را به فرزندي به نام يحيي بشارت مي دهد. او تصديق كننده عيسي خواهد بود و مردي بزرگ در علم و استوانه اي در اخلاق نيكو خواهد بود. او پيغمبري از پيغمبران الهي خواهد شد و مردمان را از ناپاكي بر حذر خواهد داشت. زكريا در شگفت شد. گفت: پرودگارا! همانا من ديگر پدر شده ام. استخوانهايم سست و موهايم سفيد گرديده است. چگونه من صاحب فرزندي شوم. در حالي همسرم نيز آنقدر پير شده است كه نتواند فرزندي آورد.

خداوند در جواب زكريا فرمود: همين طور است كه مي گويي. اما بدان و آگاه باش براي خداوند هيچ امري دشوار نيست.

زكريا گفت: خدايا برايم نشانه اي از او بنما. در جواب خطاب آمد: هر گاه زادن او نزديك شد، تو سه روز نمي تواني با مردم حرف بزني. پس در اين روزها تسبيح خداي را بگو.

خداوند يحيي را به زكريا داد. شور و نشاط و سرور به خانه آنها پاي گذاشت. يحيي بزرگ مي شد اما او با ديگر هم سن و سالانش فرق داشت. هنگامي كه خردسالان و هم سن و سالان او مي گفتند: بيا بازي كنيم و سرگرم باشيم او در جواب مي فرمود: خداوند ما را براي بازي و سرگرمي نيافريده است بلكه ما را مأمور به امري عظيم نموده است. حضرت يحيي جوان شد. خداوند بر او منّت نهاد و تاج پيغمبري را  بر سر او نهاد. بدين ترتيب او نيز مانند پدر بزرگوارش يكي از رسولان خداي بزرگ به سوي مردم گرديد. او دستورات دين مسيح را به مردم بازگو مي كرد و آنها را از حرام بازمي داشت و حلالهاي خداوند را به آنها معرفي مي كرد.

در زمان او، پادشاهي ناپاك با زني بدسيرت ازدواج كرده بود. آن زن دختري بسيار زيبا روي داشت. آن دختر با پادشاه رابطه اي نامشروع داشت كه پادشاه كم كم فريفته او شد و از او تقاضاي ازدواج نمود.

به پادشاه گفتند كه ازدواج تو با اين دختر حرام است زيرا دختر زن توست. عقل پادشاه را، دختر و شهوت و بي بند و باري زائل نموده بود. دختر به پادشاه گفت: بايد كاري كني تا يحيي فتوا به ازدواج من و تو بدهد. پادشاه يحيي را خواست و ا ز او تقاضاي فتوا نمود.

يحيي گفت: كاري را كه خداوند حرام كرده است، بنده او نمي تواند حلال كند.

آن دو شكست خوردند و با هم به مشورت پرداختند و به اين نتيجه رسيدند كه تا زماني كه يحيي زنده باشد ما نمي توانيم به زناشويي هم درآييم. پس يحيي را دستگير كردند. جشني برپا نمودند و زناشويي خود را اعلام كردند. بعد از آن سر مبارك حضرت يحيي را از تن او جدا نمودند كه مي خواستند از اين امر كسي خبردار نشود لذا تشتي زير سر بريده يحيي قرار دادند تا خون پاك او به زمين نريزد و نقشه آنها فاش نگردد.

اما خداوند عيش آن نااهلان و حيوان صفتان را به غمي عظيم تبديل ساخت. نقشه آنها فاش شد و مردمان آگاه شدند كه بعداً آن دو بدسيرت را دستگير و به سزاي اعمالشان رساندند.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در پنجشنبه 1388/01/27 ساعت 21:58 | لینک ثابت |

 

.: حضرت سليمان عليه السلام :.

خداوند به حضرت سليمان علیه السلام نعمتهاي فراوان داد. در قرآن ميفرمايد: « باد را به تسخير سليمان قرار داديم ».

بعضي از ديوها و اجنّه را نيز در اختيار او قرار داد تا از آنها در كارهاي دشوار استفاده كند. غير از اين موارد، به سليمان زبان پرندگان آموخت تا بتواند از نواها و ناله هاي آنها مطّلع شود و ضمير آنها را بخواند.

سليمان به وسيله اجنه، قصري با شكوه ساخت و آن را مركز حكمراني خود قرار داد.

روزي يكي از پرندگان براي او خبر آورد كه در همسايگي مملكت تو زني صاحب كمال و جمال وجود دارد كه صاحب ملكي با شكوه است و مردمانش خورشيد پرست هستند. شيطان بر ارواح و اراده هاي آنان مسلّط و آنها را از راه حق منع و به راه كفر و ضلال انداخته است.

سليمان خطاب به هُدهُد گفت: به زودي معلوم مي كنم كه آيا راست گفته اي يا دروغ. آنگاه به هدهد گفت: نامه مرا به قصر آنها ببر. خود را در مكاني مخفي نما و هوش دار كه چه مي گويند.

نامه سليمان به ابن مضمون بود: به نام خداوند بخشنده مهربان. اي مردمان! اين نامه اي است از سليمان. آيا خود را برتر از من می دانيد؟ سربلندي و تكبر نكنيد. به سوي من ايمان آوريد و مسلمان شويد.

هدهد نامه را در قصر افكند. يكي از درباريان آن را يافت و به بلقيس داد. بلقيس نامه را خواند. سران نظامي و سياسي را خواست و آنها را از مضمون نامه آگاه كرد و راه چاره خواست.

سياستمداران و لشكرداران گفتند: ما تمام و كمال در اختيار توأيم. امر، امر توست. هر چه فرمايي ما انجامش مي دهيم.

بلقيس گفت: من هديه اي براي او مي فرستم. منتظر مي مانم تا رسولانم جوابي متناسب بياورند. اين هديه او را بر ما خواهد  شناساند و معلوم خواهد كرد كه اگر پادشاه است ميل به دنيا خواهد كرد و هديه ما را نيز خواهد پذيرفت.

در اين صورت خواهيم دانست كه قدرت ندارد تا بر ما غالب شود. اگر هم نپذيرفت، معلوم مي شود كه قدرت خارق العاده اي دارد و ما را ياراي مقابله با او نخواهد بود.

چون پيكهاي بلقيس به همراه هدايا نزد سليمان آمدند و هدايا را به سليمان پيش كش كردند، سليمان با ناراحتي گفت: آيا مرا امداد و اعانت به حال خود ميكنيد؟ حال آنكه آنچه خداوند به من داده است، بهتر از آنچه است كه شما به من ميدهيد. پس رو به فرستادگان بلقيس نموده گفتند: با تمام هدايايي كه آورده ايد، برگردید. بدانيد كه من با لشكري عظيم كه تاب مقاومت را از شما بستاند، به سویتان خواهم آمد و مغلوبتان خواهم ساخت.

فرستاده هاي بلقيس بازگشتند: آنچه را از سليمان ديده و شنيده بودند براي او بيان كردند.

بلقيس چاره اي جز تسليم نديد. پس به سوي سليمان روانه شد.

سليمان از نيّت آنها آگاه شد. به اطرافيان گفت: مي خواهم قبل از اينكه بلقيس وارد كاخ من شود،‌ تخت او اينجا حاضر باشد. هر كس چاره اي انديشيد، فردي از جنّيان گفت: اي سليمان! من مي توانم تخت او را قبل از آنكه از جاي برخيزي، حاضر كنم.

سليمان گفت: زودتر از آن، آيا كسي مي تواند اين كار را انجام دهد؟ آصف برخيا كه وزير سليمان بود گفت اي رسول خدا من به اذن خدا، مي توانم قبل از آنكه چشم را بر هم بنهي، تخت را حاضر كنم. پس نام خداي را بر زبان جاري ساخت و تخت را حاضر شد. بلقيس وارد كاخ شد. قدرت سليمان را ديد، از شرك و خورشيد پرستي روي گرداند و به سليمان و خداي او ايمان آورد.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در جمعه 1388/01/21 ساعت 19:26 | لینک ثابت |

 

.: حضرت داوود عليه السلام :.

حضرت داوود علیه السلام از جمله پيامبراني است كه حكومت دنيوي نيز داشت. خداوند به او قدرت سلطنت،‌ رياست ملك ارزاني داشت، تا مظهر كمال قدرت ربوبي باشد. علم و حكمت به او عنايت فرمود و او را هادي و راهنماي قومش گردانيد و براي او كتابي نيز داد. صداي حضرت داوود ضرب المثل است. صداي آن حضرت به حدي خوش و نيكو بوده است كه در تاريخ منحصر به فرد است. گفته مي شود دانشمندان در تلاش هستند تا امواج صوتي آن حضرت را پيدا نمايند. تا اگر توانستند از آن تقليد و يا شبيه سازي نمايند.

داوود، ظاهراً اول كسي است كه هنر زره ساختن را براي بشر به ارمغان آورده است. راجع به حضرت داوود، حكايت هاي بسياري نقل شده است كه بسياري از اين حكايات با شأن حضرت داوود كه يكي از انبياء عظام الهي و نيز پدر يكي ديگر از انبياء است نمي باشد.

نقل حكايات ناروا، حتي براي تفسير بعضي از آيات قرآن كه راجع به حضرت داوود است، نيز راه باز كرده است و لكه ننگي بر دامن مسلمين زده است. به نظر دانشمندان اسلام، اين حكايات ناروا به وسيله يهوديان نقل شده است. زيرا يكي از هدفهاي يهوديان تحريف دين بوده است. اما متأسفانه اين است كه اين حكايات ناروا در كتب حديثي و تفسيري بعضي از مذاهب اسلامي نقل و آورده شده است.

ما براي روشن شدن مطلب، داستاني كه در قرآن كريم راجع به حضرت داوود نقل شده است را ابتدا مي آوريم. بعد از آن نظر يكي از دانشمندان يكي از مذاهب اسلامي را راجع به اين داستان مي آوريم و در آخر قول حق را كه از زبان مبارك مولانا حضرت علي بن موسي الرضا عليه آلاف التحيه و الثناء  نقل شده است مي آوريم. داستاني كه در قرآن آمده است به اين شرح است:

روزي حضرت داوود، در محراب مشغول عبادت بودند كه دو نفر ظاهر شدند و گفتند: ما دو نفر با هم خصم هستيم  زيرا يكي از ما بر ديگري ستم كرده است. اي داوود، بين ما حكم كن و حق را به حق دار برسان. بعد يكي از آن دو گفت: اين برادر من 99 گوسفند دارد و من فقط يك گوسفند. اما اكنون او به اين يك گوسفند من چشم دوخته است و مي خواهد آن را از دست من به درآورد. داوود گفت: همانا كه برادرت بر تو ظلم مي كند كه خواهان آن يك گوسفند توست.در اينجا بود كه داوود گمان كرد، اين مسئله نوعي امتحان بوده است بنابراين طلب آمرزش نمود و به سجده افتاد و توبه نمود.

درباره علّت توبه داوود، يكي از علماي مذاهب اسلامي در مجلس مناظره اي كه در دربار مأمون و در محضر امام رضا عليه السلام برگزار شده بود، اين گونه بيان شده است:

آن شخص از امام رضا عليه السلام راجع به تفسير اين آيه مي پرسد. امام ميفرمايند: نظر شما چيست؟ آن شخص مي گويد: داوود قبل از اين حكايت دل باخته زني خوش سيما شده بود اما چون او شوهر داشته نمي توانست با او ازدواج نمايد. لذا شوهر او را به جنگ مي فرستد تا كشته شود و با وي ازدواج كند. چون داوود روزي مشغول نماز بوده و شيطان خود را به صورت مرغي زيبا بر او ظاهر ساخته بود. داوود به دنبال او به پشت بام مي رود و از پشت بام چشمش به آن زن مي افتد.

وقتي امام رضا عليه السلام اين قضيه را شنيدند، دست مباركشان را بر پيشاني خود زدند و فرمودند: «إنّا لله و إنّا إليه راجعُون ».

شما به پيغمبري از پيغمبران خدا اين را نسبت مي دهيد كه او نماز را سبك شمرد و براي مرغي آن را قطع نمود. بعد عاشق زن مردم شد و به اين سبب شوهر او را كشت. عالم سني گفت: پس چرا داوود توبه كرد؟ امام فرمودند: داوود گمان مي كرد كه حق تعالي خلقي از او داناتر نيافريده است. پس دو ملك را خدا فرستاد و دعواي خود را بيان كردند. حضرت داوود قبل از آنكه حرف نفر دوم را بشنود حكم كرد. توبه داوود به اين دليل بود كه گمان مي كرد به حق حكم نكرده و بدون اينكه حرف نفر دوم را بشنود، حكم خود را صادر كرده است نه اينكه « نَعْوذُ بالله » نمازش را بشكند و عاشق زن شوهردار شود.

 

نوشته شده توسط .: محمّد :. در پنجشنبه 1388/01/20 ساعت 18:14 | لینک ثابت |